پیش‌فرض مقالات

اهل‌بیت علیهم‌السلام و تفسیر موضوعی قرآن

فصلنامه معرفت، شماره ٧١

نویسنده: محمدرضا داوودی

چکیده

«تفسیر موضوعی قرآن» شیوه‌ای تفسیری است که در آن برای به دست آوردن نظر قرآن در باب موضوعی از موضوع‌های قرآنی، تمام آیات گرد آوری و بررسی می‌شود. این روش متفاوت از تفسیر قرآن به قرآن است که در آن برای رفع ابهام از یک آیه، از آیات هم مضمون استفاده می‌شود. از برخی احادیث استفاده می‌شود که اهل‌بیت علیهم‌السلام قرآن را به روش موضوعی تفسیر فرموده‌اند.

مقدمه

تفسیر قرآن کریم، امری است بس مهم که پروردگار حکیم آن را یکی از وظایف پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله و جانشینان معصوم او علیهم‌السلام شمرده است[1] و آنان این تکلیف سترگ را به بهترین صورت به فرجام رسانده و به مقتضای فهم مخاطبان خویش، کلام الهی را شرح نموده‌اند بخشی از آن آثار گرانبها با عنوان «روایات تفسیری» برای ما به ارمغان رسیده است.[2] پس از پیشوایان بزرگ دینی، علمای متعهد بر آن شدند تا با روشی صحیح و الهام گرفته از مکتب اهل‌بیت علیهم‌السلام، سخن خداوند را تبیین نموده، کام تشنگان و جویندگان معارف برحق را از معتبرترین منبع دین (قرآن) سیراب نمایند.

تفسیر قرآن کریم به دو گونه شکل گرفته است: 1. تفسیر ترتیبی که به ترتیب سور و آیات انجام می‌گیرد؛ این نوع تفسیر عمری طولانی دارد و پیوسته همراه با قرون و اعصار پیش رفته و اکنون به درجه‌ای از کمال مطلوب رسیده است و از ابتدای سده چهارم، کتاب تفسیری مدون که تمام آیات قرآن را تفسیر کرده موجود است.[3] 2. تفسیر موضوعی که با گذشت زمان و مواجهه مسلمانان با مسائل و نیازهای جدید، ضرورت پیدا کرد که در آن، نظر قرآن کریم در باره موضوعی از موضوع‌های قرآنی استخراج می‌شود.

«تفسیر موضوعی» هرچند اصطلاحی نوظهور است که از قرن چهاردهم بر این روش خاص از تفسیر قرآن کریم اطلاق[4] و به آن توجهی ویژه شد و روز به روز ابعاد جدیدی از آن در حوزه گسترده فرهنگ اسلامی قرآنی آشکار گردید، اما پیش‌تر نیز قرآن کریم به این شیوه تفسیر می‌شده است؛ یعنی مفسّران موضوعاتی را به قرآن عرضه کرده، با جمع‌آوری آیات همگون، پاسخ خویش را می‌گرفته‌اند.[5]

این نوشتار پس از تعریف تفسیر موضوعی، به دو مسأله زیر پرداخته می‌شود:

  1. آیا تفسیر موضوعی همان تفسیر قرآن با قرآن است یا با آن تفاوت دارد؟
  2. آیا پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله و امامان معصوم علیهم‌السلام در روایاتی که از آن‌ها به ما رسیده است، تفسیر موضوعی داشته‌اند؟

قرآن پژوهان و مفسّران برای تفسیر موضوعی تعریف‌های گوناگونی ارائه داده‌اند[6] که برای پرهیز از طولانی شدن بحث، از بیان و نقد و بررسی آن‌ها صرف‌نظر می‌شود. در مجموع می‌توان گفت: «تفسیر موضوعی» عبارت است از گردآوری همه آیات مربوط به موضوعی از موضوع‌های قرآنی و بررسی و استنطاق آن‌ها برای استخراج نظر قرآن کریم درباره آن موضوع.

چنان‌که از تعریف مزبور برمی‌آید، تفسیر موضوعی دارای دو مرحله است:

  1. گردآوری مجموعه آیاتِ مرتبط با موضوع؛ در تفسیر موضوعی لازم است مفسّر تمام آیات مربوط به موضوع مورد پژوهش را جمع‌آوری کند. در این مرحله مفسّر باید از حضور ذهن بالایی درباره قرآن برخوردار باشد تا بتواند به مقدار وسع و تکلیف، همه آیاتی را که نفیاً و اثباتاً به موضوع مورد بحث نظر دارد، گردآوری کند و مدار را محتوا قرار دهد نه لفظ.[7]
  2. جمع‌بندی و داوری درباره آن آیات و نیز نتیجه‌گیری از آن‌ها؛ از این روی، اگر در آثاری فقط به جمع‌آوری آیاتی از یک موضوع در قرآن اقدام شده، نمی‌توان آن‌ها را تفسیر موضوعی دانست.[8]

تفاوت تفسیر موضوعی با تفسیر قرآن با قرآن

چنان‌که اشاره شد، در یک تقسیم کلی، تفسیر قرآن را در دو گونه «ترتیبی» و «موضوعی» می‌توان جای داد. تفسیر ترتیبی نیز دارای روش‌های گوناگون است؛[9] یکی از آن‌ها روش اجتهادی قرآن با قرآن می‌باشد که در آن، مفسّر برای شرح آیات بیش‌ترین کمک را از خود قرآن می‌گیرد و از آیات دیگر برای روشن شدن آیه موردنظر استفاده می‌کند. به رغم این‌که دو روشِ تفسیری مزبور (موضوعی و قرآن با قرآن) همگونی صوری با یکدیگر دارند و در هر دوی آن‌ها مفسّر، آیات دیگر را به یاری می‌طلبد، اما اهدافِ متفاوت و متمایزی دارند.

در تفسیر قرآن به قرآن، هدف مفسّر کمک گرفتن از آیات هم مضمون است تا از آیه مورد بحث ابهام‌زدایی کند و با کمک دیگر آیات، هر چه بیش‌تر و بهتر مفهوم آن آیه را روشن نموده، به فهم دقیق‌تری از آن برسد.[10] با نیل به مفهوم دقیق آیه، نیاز به آیات دیگر مرتفع می‌گردد. البته در بسیاری از موارد با کنار هم قراردادن چند آیه متناسب، حقیقتی تازه و معارفی نو پدید می‌آید که بدون این عمل هرگز این‌گونه معارف به دست نمی‌آمد.[11] اما در تفسیر موضوعی غرض مفسّر این است که آیات مشابه و هم مضمون (از لحاظ لفظ و معنا) ا در خصوص یک موضوع به یکدیگر پیوند دهد و از مجموع آیات، به پرسش خود پیرامون آن موضوع پاسخ داده، نظریه قرآن را استخراج نماید.[12] به عبارت دیگر، در تفسیر موضوعی مفسّر می‌کوشد تا برای موضوعی که یا برگرفته از خود قرآن است و یا از نیازهای روز است و قرآن اشاره‌ای به آن دارد، از آیات مرتبط با موضوع، دیدگاهِ کلام الهی را بیابد. وی به دنبال ابهام‌زدایی یا روشن شدن مفهوم آیه‌ای خاص نیست؛ زیرا وصول به مفاهیم آیات از مراحل آغازین کار می‌باشد، بلکه مطلوب نهایی او یافتن نظر قرآن نسبت به موضوع مورد نظر اوست.

بنابراین، با دوگانه شدن هدف، آن دو را نمی‌توان یک روش به حساب آورد، بلکه می‌باید دو شیوه متفاوت و متمایز از یکدیگر دانست. تفسیر قرآن به قرآن، از نوع تفسیر ترتیبی است و مقدم بر موضوعی می‌باشد.

تفاوت مزبور را در دو روایت زیر می‌توان مشاهده نمود:

1. تعیین کم‌ترین زمان حمل

روزی زنی را، که پس از گذشت شش ماه از ازدواجش دارای فرزند شده بود، نزد عمر آوردند. عمر حکم به سنگسار کردن او داد. حضرت علی علیه‌السلام فرمود: من با کتاب خدا برای تو دلیل می‌آورم (و با قرآن بی‌گناهی او را ثابت می‌کنم.) خداوند می‌فرماید:

«وَالْوَالِدَاتُ یرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَینِ کَامِلَینِ …» (بقره: 233)؛ و مادران [باید] فرزندان خود را دو سال تمام شیر دهند.

و در جایی دیگر می‌فرماید: «… وَحَمْلُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرا» (احقاف: 15)؛ بارداری و از شیر گرفتن او سی ماه است.

پس هنگامی که مدت زمان شیر دادن و حمل 30 ماه باشد و از طرفی، زمان شیر دادن دو سال کامل باشد، می‌تواند نوزادی شش ماهه متولد شود. عمر با مشاهده استدلال مزبور، آن زن را رها کرد.[13]

این روایت، امام علیه‌السلام با استناد به دو آیه، حکم فقهی تعیین کم‌ترین زمان حمل را به دست آوردند. از این‌رو، در تفسیر موضوعی است که ما می‌توانیم ـ برای مثال ـ موضوع «اقل مدت حمل» را بر قرآن عرضه کنیم و با جمع‌آوری آیات و نتیجه‌گیری، پاسخ آن را بیابیم. البته چون حضرت علی علیه‌السلام احاطه و آشنایی کامل به تمامی معانی و معارف قرآن داشتند، از دو آیه حکم مذکور را ارائه دادند، اما اگر فرد دیگری بود، می‌بایست تمام آیاتِ در ارتباط با موضوع را گردآوری نموده، از مجموع آن‌ها نتیجه‌گیری می‌کرد.

2. تعیین میزان قطع دست دزد

امام جواد علیه‌السلام با استناد به دو آیه ذیل، میزان بریدن دست دزد را بیان فرمودند:

«وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَیدِیهُمَا جَزَاء بِمَا کَسَبَا نَکَالاً مِّنَ اللّهِ» (مائده: 38)؛ و مرد و زن دزد را به سزای آنچه کرده‌اند دستشان را به عنوان کیفری از جانب خدا ببرید.

«وَ أَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدا» (جن: 18)؛ و مساجد [مواضع سجده] ویژه خداست، پس هیچ کس را با خدا مخوانید.

دست دزد را باید از بن چهار انگشت برید؛ زیرا خداوند در آیه اول به قطع دست دزد فرمان داده و در آیه دوم مساجد، یعنی مواضعی از بدن را که در موقع سجده بر زمین گزارده می‌شود و یکی از آن‌ها کف دست است، از آنِ خداوند دانسته است. بنابراین، بیش از چهار انگشت در حدّ دزدی بریده نمی‌شود تا کف دست برای سجده کردن باقی بماند.[14]

روایت مزبور از مصادیق تفسیر قرآن به قرآن است؛ زیرا «ید» در آیه «فَاقْطَعُواْ أَیدِیهُمَا» مبهم است و دست‌کم سه احتمال در مورد آن وجود دارد: 1. از سر انگشتان تا مچ؛ 2. از سر انگشتان تا آرنج؛ 3. از سر انگشتان تا کتف. امام علیه‌السلام با کمک آیه دیگر، این ابهام را از بین برده، مفهوم «ید» را روشن ساختند.

با این حال، این دو روش جدای از یکدیگر نبوده و با هم ارتباط دارند. شاید بتوان گفت: میان این دو شیوه از تفسیر، «عموم و خصوص مطلق» برقرار است؛ یعنی هر جا تفسیر موضوعی صورت گیرد، به منظور بهره‌گیری از آیات متعدد، روش قرآن به قرآن نیز وجود دارد، اما هر گاه تفسیر قرآن به قرآن انجام شد، تفسیر موضوعی بر آن صدق نمی‌کند و در برخی موارد (مانند نمونه بالا) تنها شیوه قرآن به قرآن صورت گرفته است.[15]

برخی از افراد، تفسیر آیات متشابه به وسیله آیات محکم، عام با خاص و مطلق با مقید و… را نوعی تفسیر موضوعی به حساب آورده‌اند[16] که ظاهرا این موارد از نوع تفسیر قرآن به قرآن و داخل در تفسیر ترتیبی است.

تفسیر موضوعی در روایات ائمه اهل‌بیت علیهم‌السلام

در احادیث وارده از پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله و امامان معصوم علیهم‌السلام، به روایاتی برمی‌خوریم که به شیوه تفسیر موضوعی عمل کرده‌اند؛ یعنی با کمک دیگر آیاتِ هم مضمون، مطلب مهمی را به ما ارائه داده و به موضوعی از موضوعات قرآنی پاسخ گفته‌اند. در ذیل به چند نمونه از این روایات اشاره می‌گردد:

1. ایمان برای تمام اعضای بدن

یکی از یاران امام صادق علیه‌السلام از آن حضرت سؤال کرد که آیا ایمان، کلام (گفتن شهادتین) است یا عمل؟ امام علیه‌السلام فرمودند: تمام ایمان عمل است و سخن بخشی از آن می‌باشد؛ خداوند آن را در کتاب خویش بیان نموده است. سپس آن شخص گفت: ایمان را برایم وصف نما. حضرت فرمودند: خداوند ایمان را برای تمام اعضای بدنِ انسان واجب ساخته و برای هر عضوی وظیفه‌ای قرار داده است: «اما آنچه از ایمان بر دل واجب گشته، اقرار و شناسایی و تصمیم و تسلیم است به این‌که معبودی جز خدای یگانه وجود ندارد، او معبودی یکتاست که همسر و فرزند نگرفته؛ و این‌که محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله بنده و فرستاده اوست، و نیز اقرار نمودن به آنچه از جانب خدا، پیامبران و کتاب‌های آسمانی آمده است؛ این عمل دل است که خداوند می‌فرماید: “… إلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْءِیمانِ وَ لکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْرا” (نحل: 106)؛ هرکس پس از ایمان آوردن خود به خدا کفر ورزد [عذابی سخت خواهد داشت] مگر آن کس که مجبور شده و[لی[ قلبش به ایمان اطمینان دارد، لیکن هر که سینه‌اش به کفر گشاده گردد خشم خدا بر آنان است و برایشان عذابی بزرگ خواهد بود و نیز می‌فرماید: “أَلا بِذِکْرِاللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ” (رعد: 28)؛ آگاه باش که با یاد خدا دل‌ها آرامش می‌یابد، و قرآن می‌گوید: “یا أَیهَا الرَّسُولُ لاَ یحْزُنکَ الَّذِینَ یسَارِعُونَ فِی الْکُفْرِ مِنَ الَّذِینَ قَالُواْ آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِن قُلُوبُهُمْ” (مائده: 41)؛ ای پیامبر، کسانی که در کفر شتاب می‌ورزند تو را غمگین نسازند [چه] از آنان‌که با زبان خود گفتند ایمان آوردیم و حال آن‌که دل‌هایشان ایمان نیاورده بود، و می‌فرماید: “إِنْ تُبْدُوا ما فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یحاسِبْکُمْ بِهِ اللَّهُ فَیغْفِرُ لِمَنْ یشاءُ وَ یعَذِّبُ مَنْ یشاءُ” (بقره: 284)؛ و اگر آنچه در دل‌های خود دارید، آشکار یا پنهان کنید، خداوند شما را به آن محاسبه می‌کند؛ آن‌گاه هر که را بخواهد می‌بخشد و هر که را بخواهد عذاب می‌کند. این‌ها اقرار و معرفت اموری است که خدا بر دل واجب ساخته و عمل دل و اصل ایمان است. پروردگار بر زبان، بیان آنچه دل آن را باور و به آن اقرار کرده، واجب نموده است که می‌فرماید: “وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنا” (بقره:83)؛ و با مردم [به زبان] خوش سخن بگویید و فرموده: “وَ قُولُوا آمَنَّا بِالَّذِی أُنْزِلَ إِلَینا وَ أُنْزِلَ إِلَیکم وَ إِلهُنا وَ إِلهُکُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ” (عنکبوت: 46)؛ و بگویید به آنچه به سوی ما نازل شده و [آنچه] به سوی شما نازل گردیده ایمان آوردیم و خدای ما و خدای شما یکی است و ما تسلیم اوییم. و بر گوش واجب گردانیده تا از شنیدن محرمات و از اموری که خدا آن‌ها را نهی فرموده و آنچه پروردگار را به خشم آورد، دوری گزیند؛ قرآن در این‌باره می‌گوید: “وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَیکُمْ فِی الْکِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آیاتِ اللَّهِ یکْفَرُ بِها وَ یسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّی یخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیرِهِ” (نساء:140)؛ و البته [خدا [در کتاب [قرآن] بر شما نازل کرده که هر گاه شنیدید آیات خدا مورد انکار و ریشخند قرار می‌گیرد با آنان منشینید تا به سخنی غیر از آن درآیند.. و می‌فرماید: “قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ وَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکاةِ فاعِلُونَ” (مؤمنون: 4-1)؛ به راستی که مؤمنان رستگار شدند؛ همانان که در نمازشان فروتنند و آنان‌که از بیهوده رویگردانند و آنان که زکات می‌پردازند و می‌فرماید: “وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَکُمْ أَعْمالُکُمْ” (قصص: 55)؛ و چون لغوی بشنوند از آن روی برمی‌تابند و می‌گویند: کردارهای ما از آنِ ما و کردارهای شما از آنِ شماست. [پس] وظیفه گوش این است که به آنچه برایش حلال نیست، گوش ندهد.

خداوند بر چشم واجب ساخته تا به آنچه برایش حرام است، ننگرد و از آنچه خدا نهی فرموده روی گردان شود، که می‌فرماید: “قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ یحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ” (نور: 30)؛ به مردان با ایمان بگو دیده فرو نهند و پاکدامنی ورزند، پس مردان را از نگاه به عورت‌های یکدیگر نهی فرمود و این‌که باید هر فردی عورت خود را از نگاه دیگران حفظ نماید. و فرمود: “وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ” (نور: 31)؛ و به زنان با ایمان بگو دیدگان خود را [از هر نامحرمی] فرو بندند و پاکدامنی ورزند، و از نگاه زنی به عورت زن دیگر نهی فرمود. در هر جای قرآن که “حفظ فرج” ذکر شده، مربوط به زناست جز آیه فوق که مربوط به نگریستن است.

خداوند آنچه را بر دل و زبان و گوش و چشم واجب ساخته در دو آیه زیر گنجانده است: “وَ ما کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ یشْهَدَ عَلَیکُمْ سَمْعُکُمْ وَ لا أَبْصارُکُمْ وَ لا جُلُودُکُمْ” (فصلت: 22)؛ و [شما] از این‌که مبادا گوش و دیدگان و پوستتان بر ضد شما گواهی دهند [گناهانتان را] پوشیده نمی‌داشتید. “وَ لا تَقْفُ ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً” (اسراء:36)؛ و چیزی را که بدان علم نداری دنبال مکن؛ زیرا گوش و چشم و قلب همه مورد پرسش واقع خواهند شد …»[17]

امام علیه‌السلام در پایان برای دست، پا و صورت نیز ایمانی ویژه همراه با آیات آن ذکر کردند، سپس نتیجه گرفتند که هر کس تمام این اموری که خداوند واجب کرده، انجام دهد با ایمان کامل پروردگار خویش را [در هنگام مرگ [ملاقات خواهد کرد و اهل بهشت است و کسی که نسبت به برخی از آن‌ها خیانت ورزد و یا از اوامر الهی سرپیچی کند، با ایمان ناقص از دنیا می‌رود. امام با بیان مزبور، این تصور را که ایمان تنها گفتن شهادتین و اعتقاد قلبی است، مردود شمرده و با کمک از آیات هم مضمون، این مطلب را که «تمام ایمان عمل است»، اثبات نمودند.

2. گناهان کبیره

عبدالعظیم الحسنی می‌گوید: روزی عمرو بن عُبید [یکی از بزرگان معتزله [محضر امام صادق علیه‌السلام رسید و پس از عرض سلام نشست و آیه «الَّذِینَ یجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الاْءِثْمِ وَ الْفَواحِشَ» (نجم:32)؛ آنان که از گناهان بزرگ و زشتکاری‌ها جز لغزش‌های کوچک خودداری می‌ورزند، را خواند و سکوت نمود. امام دلیل سکوت وی را پرسید. گفت: دوست دارم گناهان کبیره را از قرآن بفهمم. امام علیه‌السلام فرمود: ای عمرو! بزرگ‌ترین گناهان کبیره شرک به خداوند است؛ زیرا خدا می‌فرماید: «وَ مَنْ یشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیهِ الْجَنَّةَ» (مائده: 72)؛ که هر کس به خدا شرک آورد قطعا خدا بهشت را بر او حرام ساخته و جایگاهش آتش است. پس از آن، ناامیدی از رحمت خداست که فرموده: «إِنَّهُ لا ییأَسُ مِنْ رَوْحِ‌اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکافِرُونَ» (یوسف: 87)؛ زیرا جز گروه کافران کسی از رحمت خدا نومید نمی‌شود. و پس از آن، احساس امنیت از مکر خداست که قرآن می‌گوید: «فَلا یأْمَنُ مَکْرَاللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ» (اعراف: 99)؛ آیا از مکر خدا خود را ایمن دانستند [با آن‌که [جز مردم زیانکار [کسی [خود را از مکر خدا ایمن نمی‌داند. از دیگر گناهان کبیره، عاق والدین (نفرین پدر و مادر) است؛ زیرا خداوند فرزندی را که مورد عاق پدر و مادر قرار گیرد، گردنکش و بدبخت خوانده است.[18] و دیگر، آدم‌کشی به ناحق است که خداوند می‌فرماید: «و من یقتل مؤمنا متعمدا فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِدا فِیها…» (نساء: 93)؛ و هر کس عمدا مؤمنی را بکشد کیفرش دوزخ است که در آن ماندگار خواهد بود. نسبت ناروای زنا به زنان پاکدامن دادن، از دیگر گناهان کیبره است که قرآن می‌گوید: «إِنَّ الَّذِینَ یرْمُونَ الُْمحْصَنَاتِ الْغَافِلَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیا وَالاْآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ» (نور: 23)؛ بی‌گمان کسانی که به زنان پاکدامن بی‌خبر [از همه جا] و با ایمان نسبت زنا می‌دهند در دنیا و آخرت لعنت شده‌اند و برای آن‌ها عذابی سخت خواهد بود. و دیگر، خوردن مال یتیم است؛ به دلیل آیه «إِنَّما یأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نارا وَ سَیصْلَوْنَ سَعِیرا» (نساء: 10)؛ در حقیقت، کسانی که اموال یتیمان را به ستم می‌خورند جز این نیست که آتشی در شکم خود فرو می‌برند و به زودی در آتشی فروزان درآیند. از دیگر گناهان کبیره فرار از میدان نبرد است، زیرا خداوند می‌فرماید: «وَ مَنْ یوَلِّهِمْ یوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفا لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَیزا إِلی فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ» (انفال: 16)؛ و هر که در آن هنگام به آنان پشت کند مگر آن‌که [هدفش] کناره‌گیری برای نبردی [مجدد] یا پیوستن به جمعی [دیگر از همرزمانش [باشد، قطعا به خشم خدا گرفتار خواهد شد و جایگاهش دوزخ است و چه بد سرانجامی است. و باز خوردن ربا؛ به دلیل آیه «الَّذِینَ یأْکُلُونَ الرِّبا لا یقُومُونَ إِلَّا کَما یقُومُ الَّذِی یتَخَبَّطُهُ الشَّیطانُ مِنَ الْمَسِّ» (بقره: 275)؛ کسانی که ربا می‌خورند، [از گور] برنمی‌خیزند مگر مانند برخاستنِ کسی که شیطان بر اثر تماس، آشفته سَرَش کرده است، و نیز عمل سِحر (جادو گری) که خداوند می‌فرماید: «وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِی الاْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ» (بقره:102)؛ و قطعا دریافته بودند که هر کس خریدار این [متاع [باشد در آخرت بهره‌ای ندارد. و زنا، که قرآن می‌گوید: «وَ مَنْ یفْعَلْ ذلِکَ یلْقَ أَثاما یضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ یوْمَ الْقِیامَةِ وَ یخْلُدْ فِیهِ مُهانا» (فرقان: 69)، و زنا نمی‌کنند و هر کس این‌ها را انجام دهد سزایش را دریافت خواهد کرد، برای او در روز قیامت عذاب دو چندان می‌شود و پیوسته در آن خوار می‌ماند. سوگند دروغ، که خداوند می‌فرماید: «الَّذِینَ یشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَیمانِهِمْ ثَمَنا قَلِیلاً أُولئِکَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِی الاْآخِرَةِ» (آل عمران: 77)؛ کسانی که پیمان خدا و سوگندهای خود را به بهای ناچیزی می‌فروشند، آنان را در آخرت بهره‌ای نیست. و خیانت در مال؛ زیرا خداوند می‌فرماید: «وَ مَنْ یغْلُلْ یأْتِ بِما غَلَّ یوْمَ الْقِیامَةِ» (آل عمران: 161)؛ و هر کس خیانت ورزد روز قیامت با آنچه در آن خیانت کرده بیاید. و سرباز زدن از زکات واجب، که قرآن می‌گوید: «فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ» (توبه: 35)؛ روزی که آن [گنجینه]ها را در آتش دوزخ بگدازند و پیشانی و پهلو و پشت آنان را با آن‌ها داغ کنند.

شهادت دروغ و کتمان آن؛ به دلیل آیه «وَ مَنْ یکْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ» (بقره: 283)؛ هر کس آن [شهادت [را کتمان کند، قلبش گنهکار است. و شراب‌خواری، که خداوند از آن نهی فرموده است و ترک نماز و یا هر واجب دیگری که پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود: «هر کس نماز را از روی عمد ترک کند، از ذمه خدا و پیامبرش بیرون است.» و نیز پیمان‌شکنی و قطع ارتباط با خویشان؛ زیرا خداوند می‌فرماید: «أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ» (رعد: 25)؛ و کسانی که پیمان خدا را پس از بستن آن می‌شکنند و آنچه را خدا به پیوستن آن فرمان داده می‌گسلند و در زمین فساد می‌کنند، بر ایشان لعنت است و بدفرجامی آن سرای ایشان راست.[19]

تمام مواردی را که امام برشمردند، از گناهان کبیره می‌باشد که خداوند در قرآن بیان فرموده است. امام علیه‌السلام با شیوه موضوعی آیات، ضمن برشمردن برخی از گناهان کبیره (در این روایت بیست مورد از آن‌ها ذکر شده است)، قاعده‌ای را برای شناخت گناهان بزرگ به ما ارائه داده‌اند: گناه کبیره، گناهی است که یا مردم را از آن نهی کرده‌اند و یا عذاب الهی همچون وعده به آتش، خلود در جهنم و لعن خداوند در آن باشد. در بیش‌تر آیاتی که در روایت مزبور آمده، عذاب الهی ذکر شده است و در برخی به واسطه این‌که گنهکار جزو قوم کافر یا قوم زیانکار قرار می‌گیرد، وعده به آتش آمده است.

3. وجوه کفر

ابوعمر زُبیری می‌گوید: به امام صادق علیه‌السلام عرض کردم مرا از وجوه کفر در قرآن آگاه ساز. امام فرمودند: کفر در قرآن بر پنج نوع است: 1. انکار خداوند بدون تحقیق و از روی حدس و گمان؛ خداوند می‌فرماید: «وَقَالُوا مَا هِی إِلَّا حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَنَحْیا وَمَا یهْلِکُنَا إِلَّا الدَّهْرُ وَمَا لَهُم بِذَلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاَّ یظُنُّونَ» (جاثیه: 24)؛ و گفتند غیر از زندگانی دنیای ما [چیز دیگری] نیست، می‌میریم و زنده می‌شویم و ما را جز طبیعت هلاک نمی‌کند و[لی [به این [مطلب [هیچ دانشی ندارند [و [جز [طریق [گمان نمی‌سپرند. 2. انکار خدا به رغم روشن شدن حق؛ قرآن می‌گوید: «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْما وَعُلُوّا فَانظُرْ کَیفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ» (نمل: 14)؛ و با آن‌که دل‌هایشان بدان یقین داشت، از روی ظلم و تکبر آن را انکار کردند، پس ببین فرجام فسادگران چگونه بود. 3. کفر نعمت؛ خداوند می‌فرماید: «قَالَ هَذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَمَن شَکَرَ فَإِنَّمَا یشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِی کَرِیمٌ» (نمل: 40)؛ گفت این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا سپاسگزارم یا ناسپاسی می‌کنم و هر کس سپاس گزارد تنها به سود خویش سپاس می‌گزارد و هر کس ناسپاسی کند بی‌گمان پروردگارم بی‌نیاز و کریم است. 4. کفر ترک واجب؛ همان که خداوند می‌فرماید: «وَإِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَکُمْ لاَ تَسْفِکُونَ دِمَاءکُمْ وَلاَ تُخْرِجُونَ أَنفُسَکُم مِّن دِیارِکُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَأَنتُمْ تَشْهَدُونَ … أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتَابِ وَتَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ» (بقره:84 و 85)؛ و چون از شما پیمان محکم گرفتیم که خون همدیگر را مریزید و یکدیگر را از سرزمین خود بیرون نکنید، سپس [به این پیمان] اقرار کردید و خود گواهید … آیا شما به پاره‌ای از کتاب [تورات [ایمان می‌آورید و به پاره‌ای کفر می‌ورزید. 5. کفر بیزاری؛ قرآن می‌گوید: «وَقَالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَوْثَانا مَّوَدَّةَ بَینِکُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا ثُمَّ یوْمَ الْقِیامَةِ یکْفُرُ بَعْضُکُم بِبَعْضٍ وَیلْعَنُ بَعْضُکُم بَعْضا» (عنکبوت:25)؛ و [ابراهیم] گفت: جز خدا فقط بت‌هایی را اختیار کرده‌اید که آن هم برای دوستی میان شما در زندگی دنیاست، آن‌گاه روز قیامت بعضی از شما بعضی دیگر را انکار و برخی از شما برخی دیگر را لعنت می‌کنند.[20]

امام علیه‌السلام با روش موضوعی نشان دادند که کفر همانند ایمان داری مراتب است؛ مرتبه بالای آن (مرتبه اول و دوم) موجب خلود در آتش می‌شود و مراتب بعدی (سوم و چهارم) تنها عذاب الهی را به دنبال دارد و برخی از مسلمانان نیز این دو مرتبه را دارا هستند؛ وجه پنجم (کفر برائت) از چهار وجه پیشین جدا و به معنای بیزاری است.

4. معنای وحی

از حضرت علی علیه‌السلام درباره «وحی» در قرآن پرسیدند، امام در پاسخ گفتند: وحی در قرآن به معانی گوناگون و دارای اقسام زیر آمده است:

  1. وحی رسالی [وحی ویژه پیامبران]؛ خداوند می‌فرماید: «إِنَّا أَوْحَینا إِلَیکَ کَما أَوْحَینا إِلی نُوحٍ وَ النَّبِیینَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَینا إِلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یعْقُوبَ…» (نساء: 163)؛ ما هم‌چنان‌که به نوح و پیامبران بعد از او وحی کردیم، به تو [نیز] وحی کردیم و به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان [نیز] وحی نمودیم.
  2. هدایت غریزی؛ قرآن می‌گوید: «وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبالِ بُیوتا وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا یعْرِشُونَ» (نحل: 68)؛ و پروردگار تو به زنبور عسل وحی [الهام غریزی] کرد که از پاره‌ای کوه‌ها و از برخی درختان و از آنچه داربست [و چفته‌سازی] می‌کنند خانه‌هایی برای خود درست کن.
  3. اشاره پنهانی؛ خداوند می‌فرماید: «فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ مِنَ الِْمحْرابِ فَأَوْحی إِلَیهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیا (مریم: 11)؛ پس از محراب بر قوم خویش درآمد و ایشان را آگاه گردانید که روز و شب به نیایش بپردازید؛ یعنی به آنان اشاره کرد، به دلیل آیه «أَلاَّ تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَةَ أَیامٍ إِلاَّ رَمْزا» (آل عمران:41) فرمود نشانه‌ات این است که سه روز با مردم جز به اشاره سخن نگویی.
  4. تقدیر و اندازه‌گیری؛ خداوند می‌فرماید: «وَ أَوْحی فِی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها وَ قَدَّرَ فِیها أَقْواتَها» (فصلت: 12)؛ و در هر آسمانی کار [مربرط به [آن را وحی فرمود.
  5. وحی به معنای دستور؛ قرآن می‌گوید: «وَ إِذْ أَوْحَیتُ إِلَی الْحَوارِیینَ أَنْ آمِنُوا بِی وَ بِرَسُولِی» (مائده: 111)؛ و [یاد کن] هنگامی را که به حواریون وحی کردم که به من و فرستاده‌ام ایمان آورید.
  6. وحی دروغ؛ خداوند می‌فرماید: «… شَیاطِینَ الاْءِنْسِ وَ الْجِنِّ یوحِی بَعْضُهُمْ إِلی بَعْضٍ» (انعام: 112)؛ شیاطین جن و انس بعضی از آن‌ها به بعضی برای فریب [یکدیگر [سخنان آراسته القا می‌کنند.
  7. وحی آگاهی؛ قرآن می‌گوید: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَینا إِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِین» (انبیاء: 73)؛ و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت می‌کردند و به ایشان انجام دادن کارهای نیک و برپاداشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم و آنان پرستنده ما بودند.[21]

امیرالمؤمنین علیه‌السلام با روش موضوعی، معانی و کاربردهای گوناگون وحی را بیان کردند و نشان دادند که در قرآن، وحی تنها به معنای پیام مخفی خداوند به پیامبران نیست، هرچند بیش‌ترین موارد کاربرد وحی در قرآن به همین معناست.

5. معنای اصطفاء (انتخاب ائمه علیهم‌السلام)

در مجلسی که مأمون تشکیل داده بود، امام رضا علیه‌السلام و عده‌ای از دانشمندان عراق و خراسان حضور داشتند. آنان از امام علیه‌السلام پرسیدند: آیا خداوند در کتاب خود «اصطفاء» را تفسیر کرده است؟ امام علیه‌السلام فرمودند: در قرآن در ظاهر (نه در باطن) 12 مرتبه «اصطفاء» [به اهل‌بیت علیهم‌السلام [تفسیر شده است:

  1. آیه «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الاْءَقْرَبِینَ» (شعراء: 214)؛ و خویشان نزدیکت را هشدار ده؛ خداوند خاندان پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله را قصد کرده است.
  2. خداوند می‌فرماید: «إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا» (احزاب: 33)؛ خدا فقط می‌خواهد آلودگی را از شما خاندان [پیامبر [بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند. این آیه فضیلت بزرگی را برای اهل‌بیت بیان کرده که همه افراد به آن آگاه هستند.
  3. قرآن می‌گوید: «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ» (آل عمران: 61)؛ بگو بیایید پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و ما جان‌هایمان و شما جان‌هایتان را فرا خوانیم، سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم. منظور از نفس پیامبر، علی علیه‌السلام است.
  4. خداوند می‌فرماید: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ» (اسراء: 26)؛ و حق خویشاوند را به او بده. این ویژگی‌هایی است که خداوند مخصوص ما اهل‌بیت قرار داده است.[22]

امام علیه‌السلام دوازده مورد را با استدلال به آیات برمی‌شمارند و با شیوه موضوعی از خود قرآن استفاده می‌کنند که مراد از «اصطفاء» در قرآن، اهل‌بیت علیهم‌السلام هستند که خداوند آنان را برگزید و از دیگر افراد امت متمایز ساخت.

6. معنای ضلالت

حضرت علی علیه‌السلام در بخشی از یک روایت طولانی می‌فرمایند: ضلالت (گمراهی) در قرآن به چند وجه آمده است:

  1. گمراهی پسندیده؛ و آن گمراهی خداوند است که خود می‌فرماید: «یضِلُّ اللَّهُ مَنْ یشاءُ وَ یهْدِی مَنْ یشاءُ» (مدثر: 31)؛ خدا هر که را بخواهد بی‌راه می‌گذارد و هر که را بخواهد هدایت می‌کند؛ یعنی آنان را به خاطر اعمالشان از راه بهشت گمراه می‌سازد، البته پس از این‌که راه را به آنان نشان می‌دهد؛ زیرا قرآن می‌گوید: «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیضِلَّ قَوْما بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتَّی یبَینَ لَهُمْ ما یتَّقُونَ» (توبه: 115)؛ و خدا بر آن نیست که گروهی را پس از آن‌که هدایتشان نمود، بی‌راه بگذارد، مگر آن‌که چیزی را که باید از آن پروا کنند برایشان بیان کرده باشد.
  2. گمراهی ناپسند [یک نفر عده‌ای را از دین حق منحرف سازد]؛ که خداوند می‌فرماید: «وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِی» (طه: 85)؛ و سامری آن‌ها را گمراه ساخت. «وَ أَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَ ما هَدی» (طه: 79)؛ و فرعون قوم خود را گمراه کرد و هدایت ننمود. آیات در این‌باره بسیار است.
  3. گمراهی که به بتان نسبت داده شده است؛ خداوند از زبان حضرت ابراهیم علیه‌السلام می‌فرماید: «وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِی أَنْ نَعْبُدَ الاْءَصْنامَ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیرا مِنَ النَّاسِ» (ابراهیم: 36)؛ مرا و فرزندانم را از پرستیدن بتان دور دار، پروردگارا! آن‌ها بسیاری از مردم را گمراه کردند. در حقیقت، بت کسی را گمراه نمی‌سازد، بلکه مردم با بت پرستی گمراه می‌شوند.
  4. گمراهی به معنای فراموشی؛ خداوند می‌فرماید: «وَ اسْتَشْهِدُوا شَهِیدَینِ مِنْ رِجالِکُمْ فَإِنْ لَمْ یکُونا رَجُلَینِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَکِّرَ إِحْداهُمَا الاْءُخْری» (بقره: 282)؛ و دو شاهد از مردانتان را به شهادت طلبید، پس اگر دو مرد نبودند، مردی را با دو زن از میان گواهانی که [به عدالت آنان] رضایت دارید [گواه بگیرید] تا [اگر] یکی از از آن دو [زن] فراموش کرد، [زن] دیگر، وی را یادآوری کند.[23]

پیشوای اول شیعه، علی علیه‌السلام، با ذکر چند آیه درباره گمراهی بیان می‌دارند که ضلالت در قرآن بر چند وجه بوده و به معانی متعددی می‌آید، و این‌که گاهی گمراهی را به خدا و گاهی به دیگران نسبت داده است، منافاتی با یکدیگر ندارند.

در جلد 93 بحارالانوار (از صفحه 1 تا 97) قسمتی از تفسیر منسوب به محمدبن ابراهیم نعمانی از شاگردان مرحوم کلینی، ذکر شده است که خود شامل چند تفسیر موضوعی است، علامه مجلسی آن را به عنوان روایتی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام آورده است، که احتمال می‌رود یک یا چند روایت باشد.[24]

از این چند روایت، که از باب نمونه ذکر گردید، روشن می‌شود که اهل‌بیت علیهم‌السلام در بیانات خویش برای تفسیر قرآن، شیوه تفسیر موضوعی را به کار برده‌اند.

 

 

[1]. «… وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ» (نحل:44)؛ و این قرآن را به سوی تو فرود آوردیم تا برای مردم آنچه را به سوی ایشان نازل شده است توضیح دهی و امید که آنان بیندیشند.

[2]. علی‏اکبر بابایی، مکاتب تفسیری، قم، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، 1381، ص 36 و136.

[3]. اولین کتاب تفسیری مدوّن که تمام آیات قرآن را تفسیر کرده است، کتاب جامع‏البیان فی تأویل القرآن، تألیف محمدبن جریر طبری (224 310) است. (ر.ک: محمدحسین ذهبی، التفسیر و المفسّرون، چ2، بیجا، دارالکتب‏الحدیثه، 1396ق، ج 1، ص 205.)

[4]. مصطفی مسلم، مباحث فی التفسیر الموضوعی، چ 3، دمشق، دارالقلم، 1421، ص 17.

[5]. نمونه بارز تفسیر موضوعی در زمان گذشته، آیات الاحکام است که مفسر آیات را بر اساس موضوعات فقهی گردآوری کرده و به بررسی آن‏ها پرداخته است. اولین اثر در این موضوع احکام القرآن تألیف محمدبن سائب کلبی متوفای 146ق است و پس از او کتاب‏های دیگری نیز در این زمینه به رشته تحریر درآمد. (ر.ک: محسن امین، اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1406ق، ج 1، ص 125 / ابن ندیم، الفهرست، چ 2، بیروت، دارالمعرفه، 1417ق، ص 58.)

[6]. شهید صدر می‏گوید: «بررسی موضوعی عبارت است از طرح مسأله‏ای از مسائل اعتقادی و اجتماعی و طبیعی، و پرداختن به بررسی و ارزشیابی آن مسأله از دیدگاه قرآن تا نظر قرآن در خصوص آن روشن شود.» (محمدباقر صدر، المدرسة القرآنیة، چ 1، قم، مرکز بررسی آثار شهید صدر، 1421ق، ص27. و نیز برای آگاهی از برخی تعریف‏های دیگر ر.ک: ناصر مکارم شیرازی و دیگران، پیام قرآن، تفسیر نمونه موضوعی، قم، انتشارات نسل جوان، 1370 ش، ج 1، ص 21 / جعفر سبحانی، منشور جاوید، نخستین تفسیر موضوعی قرآن، قم، دارالقرآن الکریم، 1369 ش، ج 1، ص 23 / اکبر هاشمی رفسنجانی و دیگران، تفسیر راهنما، قم، انتشارات دفتر تبلیغات حوزه علمیه، 1371ش، ج 1، ص 39.

[7]. عبدالله جوادی آملی، زن در آئینه جلال‏وجمال، تهران، رجا، 1369 ش، ص 50.

[8]. مانند کتاب المدخل الی التفسیر موضوعی للقرآن الکریم، تألیف محمدباقر موحد ابطحی که آیات قرآن را بر اساس موضوعات گوناگون و با توجه به تسلسل طبیعی آن‏ها، گردآوری کرده است، اما داوری و نتیجه‏گیری را بر عهده پژوهشگران بعدی نهاده است؛ و نیز معجم‏های موضوعی که برای قرآن نوشته‏اند، از این قبیل است.

[9]. روش‏های تفسیر ترتیبی عبارتند از: 1. روایی محض (مفسّر تنها روایات مرتبط با آیات را ذکر کرده است)؛ 2. باطنی محض (مفسّر تنها برای آیات، معانی باطنی و رمزی ذکر نموده است)؛ 3. اجتهادی (مفسّر برای کشف معانی آیات تلاش علمی مناسبی را انجام داده است). این شیوه بر حسب اجتهادی که در آن به کار رفته دارای اقسام زیر است:

الف. اجتهادی روایی؛ ب. اجتهادی قرآن با قرآن؛ ج. اجتهادی ادبی؛ د. اجتهادی فلسفی؛ ه . اجتهادی علمی؛ و. اجتهادی نسبتا جامع. (ر.ک: مکاتب تفسیری، ص 24).

[10]. محمدتقی مصباح یزدی، معارف قرآن، قم، مؤسسه در راه حق، 1367 ش، ج 3-1، ص 9.

[11]. سیدمحمدحسین طباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن، چ 5، قم، اسماعیلیان، 1371، ج 1، ص 72.

[12]. تفسیر راهنما، ج 1، 37 / هدایت جلیلی، روش‏شناسی تفاسیر موضوعی، تهران، کویر، 1372ش، ص 92.

[13]. «و روی عن یونس عن الحسن أن عمر أتی بامرأة قد ولدت لستة أشهر فهم برجمها فقال له أمیر المؤمنین علیه‏السلام إن خاصمتک بکتاب الله خصمتک إن‏الله عز اسمه یقول “وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرا” (احقاف: 15) و یقول تعالی “وَ الْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ یُتِمَّ الرَّضاعَةَ” (بقره: 233) فإذا تمت المرأة الرضاعة سنتین و کان حمله و فصاله ثلاثین شهرا کان الحمل منها ستة أشهر فخلی عمر سبیل المرأة و ثبت الحکم بذلک یعمل به الصحابة و التابعون و من أخذ عنه إلی یومنا هذا.» شیخ مفید، الارشاد، قم، کنگره هزاره شیخ مفید، 1413ق، ج 1، ص 207.

[14]. محمدبن مسعود عیاشی، تفسیر العیاشی، تصحیح هاشم رسولی محلاتی، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، 1411ق، ج1، ص 348.

[15]. «این شیوه از تفسیر (قرآن به قرآن) همان‏گونه که با تفسیر موضوعی تحقق می‏یابد با تفسیر ترتیبی نیز صورت می‏گیرد.» (جعفر سبحانی، الایمان و الکفر فی الکتاب و السنه، قم، مؤسسه امام صادق علیه‏السلام، 1416ق، ص 212.)

[16]. «جوانه‏های تفسیر موضوعی قبل از هر چیز درخود قرآن دیده می‏شود، و چنان‏که گفتیم دستور قرآن در زمینه تفسیر آیات “متشابه” به وسیله آیات “محکم” نوعی از تفسیرموضوعی است.» (پیام‏قرآن، تفسیر نمونه موضوعی، ج 1، ص 23.)

مصطفی مسلم در تاریخچه تفسیر موضوعی، پس از این‏که خشت اولیه آن را در روایات پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله دانسته و این روش را شیوه‏ای می‏داند که بعدها نام «تفسیر قرآن به قرآن» به خود می‏گیرد، می‏گوید: «دانشمندان قاعده‏ای را در اصول تفسیر قرار داده‏اند که لازم است برای شناخت هر آیه‏ای از قرآن به خود قرآن مراجعه کرد، [قاعده این است: [مطلبی که در آیه‏ای به صورت مجمل گفته شده در آیه دیگر تفصیل آن آمده است، مطلقی که در یک سوره ذکر شده در سوره دیگر قید آن آمده است…» (مباحث فی التفسیر الموضوعی، ص 18.)

[17]. ابوجعفر محمدبن یعقوب، الکافی، تصحیح علی‏اکبر غفاری، بیچا، بیروت، دار الاضواء، 1405ق، ج 2، ص 34.

[18]. امام اشاره فرموده‏اند به این دو آیه: «وَبَرًّا بِوَالِدَتِی وَلَمْ یَجْعَلْنِی جَبَّارا شَقِیًّا» (مریم: 32)، «وَبَرّا بِوَالِدَیْهِ وَلَمْ یَکُن جَبَّارا عَصِیًّا» (مریم: 14).

[19]. الکافی، ج 2، ص 285، ح 24.

[20]. الکافی، ج 2، ص 389، ح 1.

[21]. بحارالانوار، ج 93، ص 16.

[22]. محمدبن علی صدوق، الأمالی، تهران، المکتبة‏ الاسلامیه، 1362 ش، ص 522.

[23]. بحارالانوار، ج 93، ص 12.

[24]. «… اما در حقیقت کتاب معروف به تفسیر نعمانی، روایتی از امیرالمؤمنین علیه‏السلام است که آیات قرآن را به شصت نوع تقسیم و برای هر نوع، مثالی ذکر کرده است.» (رضا استادی، آشنایی با تفاسیر قرآن و مفسّران، قم، مؤسسه در راه‏حق، 1377ش، ص 6.

این پایگاه با هدف گردآوری جامع آثار صدرپژوهان، همه آثار ارزشمند این عرصه را منتشر می‌کند و این انتشار به‌معنای تأیید محتوا از سوی پژوهشگاه تخصصی شهید صدر نیست‌.