گفت‌وگو با حجت‌الاسلام‌والمسلمین سید نورالدین اشکوری 
شهید صدر از تدریس تا مرجعیت 

گفت‌وگو با حجت‌الاسلام‌والمسلمین سید نورالدین اشکوری از این نظر برای ما جذابیتی ویژه داشت که وی در عداد قدیمی‌ترین شاگردان و نزدیکان شهید صدر بوده وبه تعبیر عده ای، او را «کشف» کرده است. هنگامی که درخواست مصاحبه با وی را در میان نهادیم؛ بیماری مختصری داشت و همین او را نگران کرده بود که نتواند آنگونه که شایسته است حق مطلب را ادا کند؛ اما با شروع بحث، یاد استاد، چنان او را به وجد آورد که با نشاطی زایدالوصف و به مدت دو ساعت، خاطرات خویش را در موضوع مصاحبه با ما بازگفت.

شایان ذکر است که استاد اشکوری مدیریت مؤسسۀ نشر آثار شهید صدر را بر عهده دارد و تاکنون بخش زیادی از آثار آن اندیشمند بزرگ را با هیئتی نوین و تحقیقاتی ارزنده به طالبان حقیقت عرضه داشته است.

با توجه به اینکه شهید آیت‌الله صدر در جوانی از مدرسین مبرز حوزه نجف بودند، ویژگیهایی را که موجب شدند شما جذب تدریس و منش ایشان شوید، بیان کنید.

معمولا اولین سؤالی که درباره شهید صدر از من می‌شود، همین سئوال است و بارها جواب گفته‌ام و چون این پاسخ در ارتباط با شناخت شخصیت شهید بزرگوار سید محمد باقر صدرا اعلی الله مقامه، مفید است، تکرار می‌کنم، و الا از تکرار خوشم نمی‌آید. بنده آخرین کتاب سطح، یعنی کفایه را می‌خواندم. در آن موقع استاد بنده، بهترین استاد کفایه نجف، مرحوم آیت‌الله شیخ مجتبی لنکرانی بود. سیدی لبنانی به نام سید فخرالدین موسوی با بنده دوست بود. ایشان از بنده خواست که به اتفاق نزد شهید بزرگوارمان برویم و از ایشان تقاضای تدریس کفایه کنیم. سید فخرالدین گفت که سیدی عرب است، چنین است و چنان است و بیا برویم و درس کفایه را از او بگیریم. بنده به ایشان گفتم که من در حال حاضر نزد بهترین استاد کفایه درس می‌خوانم و احتیاجی به استاد ندارم. ایشان اصرار کرد، بنده قبول نکردم تا بالاخره ایشان گفت حقیقت مطلب این است که من یک بار از این سید بزرگوار درخواست درس کفایه کرده‌ام و ایشان تدریس را شروع کرده اند، بعد من درس را ترک کرده‌ام ودرس تعطیل شده است. برای بار دوم خجالت می‌کشم به تنهایی بروم و درخواست کنم. گفتم بسیار خوب، برای اینکه شما از درس این سید بزرگوار محروم نشوید، من می‌آیم ودرخواست درس می‌کنم، اما این را بدان که من استاد خوبی دارم و نیازی به درس این سید ندارم؛ چند روزی درس ایشان را می‌آیم و بعد نمی‌آیم. سید فخرالدین پذیرفت. خدمت شهید صدر رفتیم، درخواست کردیم، ایشان هم اجابت کردند و درس کفایه شروع شد. اولین جلسه ای که بنده در درس شهید بزرگوار حاضر شدم، حالتی پیدا کردم که قابل وصف نیست. تعبیر عامیانه ای در این زمینه هست که شاید اندکی گویای آن حالت بنده باشد و آن اینکه با وجود آنکه محضر اساتید بزرگی چون آقای لنکرانی، آقای راستی کاشانی که مکاسب و بعضی کتابهای دیگر رانزد ایشان خوانده بودم و بسیاری از اساتید بزرگ دیگر را درک کرده بودم، در هما ن روز اول، همه اساتیدم را فرموش کردم. این تعبر عامیانه حالت آن روز من است. این چنین جذاب این سید بزرگوار شدم. دیدم که اصلا قابل وصف نیست. از هر نظر که تصور کنید. البته نکته ای که بیشترین توجه مرا جلب کرد، این بود که در درس کفایه که سخت ترین درس سطح حوزه است، ایشان مطلب را از خارج می‌گفتند و بعد به عبارت می‌رسیدند و دیگر احتیاج نبود که آن عبارت پیچیده و معقد کتاب خوانده شود. سریع عبارت را می‌خواندند و هرگز یادم نمی‌آید که قبل از آن روز درسی را آنگونه عمیق و جامع فهمیده باشم که آن روز درس ایشان را فهمیدم. طبعا بسیار مجذوب شدم و دیگر هیچ به یاد آقای شیخ مجتبی لنکرانی نیفتادم و بسیار خدا را شاکرم که آشنایی بنده با ایشان، بر اساس یک واقعیت غیر قابل انکار بود، یعنی این طور نبودکه مناسبتهایی پیش بیایند، عواطفی به وجود بیایند که در ارتباط با این بزرگوار دخیل باشند، بلکه من با حالت نپذیرفتن این سید به درسش رفتم و در جلسه اول شیفته ایشان شدم و بعد هم که در خدمت ایشان بودیم.

آیا شهید صدر در آن زمان به عنوان یک مدرس شناخته شده، مطرح بودند؟

طلاب ایرانی نجف اصلا با ایشان آشنا نبودند و حوزه عرب هم در آن زمان هنوز آن چنان محصلین جوان گرم و پرشوری نداشت. بعدها از برکت وجود مرحوم آیت‌الله حکیم و شهید صدر، حوزه عربها حوزه گرمی شد، ‌ولی آن موقع این طور نبود و لذا ایشان حتی در حوزه عربها هم چندان شناخته شده نبودند. خواص که سابقه پدر ایشان و سابقه داییهای ایشان را می‌دانستند؛‌ ایشان را می‌شناختند؛ ولی افراد کمی بودند. همچنین افرادی از شاگردان مرحوم آیت‌الله خوئی که در درس ایشان، جوانی با این نبوغ را دیده بودند، ایشان را می‌شناختند، اما معروفیتی در اوساط حوزه،حتی دراوساط عربها نداشتند.

ویژگی‌های تدریس سطح توسط شهید صدر که ایشان را از سایرین متمایز می‌ساختند، چه بودند؟

ایشان ویژگی‌های متعددی داشتند. عمده ویژگی ایشان در تدریس سطح این بود که سعی داشتند مطالب کتاب به وضوح به شاگرد منتقل شود و به هیچ وجه به عمق مطلب نمی‌رفتند و هیچ موقع اتفاق نمی‌افتاد که اشکالی بر مطلبی بکنند. در سطح خودکتاب می‌ماندند و فقط مقصود کتاب را می‌فرمودند و این در سطح استادی مثل ایشان، فوق العادگی زیادی می‌خواست. به علاوه اینکه ایشان با آن ذوق و نبوغشان می‌دانستند چگونه مقدماتی را ترتیب بدهند و چه نکاتی را که از ذهن شاگرد دور است، مطرح کنند که شاگرد به راحتی به عمق مطلب برسد. کسی که با کتابهای علمی ایشان آشنا باشد، کاملا متوجه این عرض بنده می‌شود که ایشان در کتابهای علمیشان عمیق ترین مطالب را با ساده‌ترین عبارات بیان کرده اند.

در مقام تدریس، نسبت به پیچیدگی‌های متون علمی چه نقدهایی را وارد می‌کردند، چون ایشان در مقدمه حلقات اصول گفته‌اند که نویسندگان این متون چه دشواریهایی را برای مخاطب پدید آورده‌اند.

اساسا یکی از اخلاقیات ایشان این بود که درصدد نشان دادن برتری خود ونواقص دیگران نبودند، مگر به اندازه ای که در تربیت افراد نیاز است ومؤثر است.

شما درس خارج ایشان را هم گذراندید؟

بنده مؤسس درس خارج ایشان بودم.

پس در این زمینه خاطراتتان را نقل کنید.

ابتدا مطلب قبلی را تکمیل می‌کنم. ما یک مقداری از کفایه را خواندیم. ابتدائاً درخواست کننده درس خارج، بنده و سید فخرالدین بودیم. بعد مرحوم شهید سید محمدباقر حکیم هم در درس کفایه شرکت کردند. در مجموع شاید هفت هشت ده نفر شاگرد ایشان در درس کفایه بودیم. یک مقدار که کفایه را خواندیم، دیدیم نیازی به این درس نداریم و لذا با شور ومشورت همدیگر، از ایشان درخواست کردیم درس خارج را شروع کنند که ایشان با همان افراد، شاید یکی دو نفر کمتر یا بیشتر، این درس را شروع کردند. شنیده‌ام که ایشان یکی دو بار درس خارج را شروع کردند، منتهی شاگردانی نبودند که این درس را دنبال کنند و درس به جایی برسد. بنده محصلی بسیار جدی بودم و لذا خدمت هر استادی که می‌رسیدم، علاقه و ارتباطم با استاد، بسیار قوی شد. شهید صدر کسی بودند که مقام معظم رهبری درباره ایشان جمله ای را گفته اند که درخاطر من نقش بسته است. بنده بسیار به تیزبینی مقام معظم رهبری معتقدم؛ چون در درس امام هم مباحثه بودیم ایشان را از نزدیک می‌شناسم. یک روز دامادم، آقای دکتر آذر شب در ارتباط با کنگره شهید صدر (که در سال٧٩ برگزار شد) به من زنگ زد و گفت در خدمت رهبر بودیم و ایشان درباره شما و شهید صدر چیزی گفتند، در مورد شهید صدر گفته بودند که من در اصول و علوم اسلامی به حق بتوان به او نابغه گفت جز شهید صدر. بنده به چنین استادی رسیده بودم و طبیعی است که در درس ایشان، بسیار فعال بودم. نزد علاقمندان به تحصیل علم و به خصوص کسانی که دوست داشتم به جایی و مقاماتی برسند، از شهید صدر خیلی تبلیغ می‌کردم و آیت‌الله سید کاظم حائری این داستان را در کتاب خود، در جزء اول مباحث الاصول نوشته اند که بنده ایشان را به زور به درس شهید صدر بروم تا بالاخره در بحث ترتب که از بحثهای مشکل اصول است، رفتم… ایشان درسها را خیلی مرتب می‌نوشتند ونوشته‌های درس ترتب که در محضر شهید صدر یادداشت می‌کردند، الان نزد بنده است. ایشان نوشته اند که مدتی درس را رفتم و بعد دچار سردردهایی شدم و نتوانستم بروم، اما این استاد کذا و کذاست و تعریفهایی از شهید صدر می‌کردند. بعدها که سردردشان کمی بهتر شد، مجددا به درس آقای صدر می‌رفتند. درمورد آقای شاهرودی هم داستانی دارم.

نقل می‌فرمایید؟

آقای هاشمی شاهرودی در آن زمان که من با ایشان ارتباط پیدا کردم، یک نوجوان سیزده چهارده ساله بودند و داییها وعموهای ایشان با روحانی شدن ایشان سخت مخالف بودند، حتی یک بار ظاهرا یکی از داییهایشان ایشان را شماتت کرده بود که چرا دست از درس طلبگی بر نمی‌داری؟ البته داییهای ایشان روحانی بودند. الان هم یکی از آنها از روحانیون مبرز مشهد هستند. عموهای ایشان در بغداد تاجر بودند و اصرار داشتند که آقای شاهرودی به بغداد بروند و مشغول تجارت شوند.آنها اعتقاد داشتند که روحانیت لازمه اش سختی و فقر است. بنده وقتی که یک نیروی خوش استعداد می‌دیدم، هر چه می‌توانستم در خدمتش بودم که روزی به جایی برسد و برای اینکه ایشان را به خودم جذب و مرتبط به خودم بکنم؛ تلاش می‌کردم. ایشان در آن زمان درس مرحوم شیخ محمد علی مدرس افغانی می‌رفتند که مقدمات می‌گفتندو بهترین استاد در این زمینه بودند. بنده در شرح سیوطی الفیه که درآن زمان کتاب درسی بود؛ بر تعریف کلمه ای اشکالی گرفتم و از آقای شاهرودی پرسیدم جواب این اشکال چیست؟ ایشان گفتند نمی‌دانم. گفتم بروید از استادتان بپرسید. البته آقای مدرس استاد بنده هم بودند و بسیار فوق العاده بودند. آقای شاهرودی رفتند و برگشتند. گفتم چه شد و جواب چه بود؟ گفتند آقای مدرس نتوانستند جواب بدهند. بعد بنده به ایشان گفتم جواب این است. آقای شاهرودی جواب را که گرفتند، فوق العاده به بنده علاقمند شدند، چون استاد فوق العاده شان نتوانسته بود جواب این اشکال را بگوید ومن جواب داده بودم. با بنده ارتباط پیدا کردند و من از مقدمات تا کفایه، برای ایشان تدریس کردم.

کل کتاب‌های سطح را؟

بله و کفایه راهم برایشان تدریس کردم. نیازی نبود تمام هر کتابی را تدریس کنم، همان طور که ناقص خواندیم و به خارج رفتیم، ایشان هم همین طور خواندند. در این مدت همیشه از شهید صدر می‌گفتم و آقای شاهرودی می‌خواستند پرواز کنند و زودتر به خارج برسند که خدمت شهید صدر بروند. البته چون خیلی خوش استعداد بودند، خیلی زود به این مرحله رسیدند و به مجردی هم که رسیدند، یکی از چهار پنج نفر هم مباحثه‌های ما ایشان شدند، با اینکه ما سابقه داشتیم. بنده و آیت‌الله حائری و دو سه نفر دیگر، همگی درس شهید صدر را رفته بودیم و آقای شاهرودی هم آمدند و ملحق شدند. آقای آصفی یک روز که اینجا تشریف آورده بودند، می‌گفتند تو کاشف شهید صدر هستی و واقعیتش هم همین بود. شهید صدر حتی در میان طلبه‌های جوان عرب شناخته شده نبودند، چه رسد به ایرانیها، اما با آن نحوه ای که بنده جلسات را گرم می‌کردم و در خدمت استاد بودم و از ضبط صوت که استفاده از آن در آن روزها گناه بزرگی محسوب می‌شد، استفاده می‌کردم و درسهای ایشان را ضبط می‌کردم، مجالس درس ایشان را رونق می‌دادم و لذا به تدریج در حوزه عرب‌ها و ایرانی‌ها شناخته و شاگردان ایشان زیاد شدند.

اشاره فرمودید به تفاوت شیوه تدریس ایشان در مقام تدریس سطح و خارج. این تفاوت‌ها را بیان بفرمایید.

عمده امتیاز درس سطح ایشان دو مطلب بود: یکی نپرداختن به شاخ و برگ و عمق مطلب که آیا اشکالی دارد یا ندارد، بلکه خود سطح درس را سعی داشتند بفهمانند و دیگر که این نکته دومی در درس خارج هم بود، با ذوق خاص خودشان می‌دانستند که درس را به چه کیفیتی بیان کنند و چه نکاتی را متذکر بشوند که مطلبی را که شاگرد ابدا سابقه ذهنی درباره آن ندارد، متوجه شود. در روان بیان کردن مطالب، فوق العاده بودند. البته این نکته دومی را در درس خارج هم مراعات می‌کردند. اما در درس خارج ویژگی‌های متعددی داشتند. یکی از خصوصیات، شمولیت ادای مطلب بود، به این معنا که وقتی به مطلبی می‌رسیدند؛ آن را از جوانب مختلفه، بررسی می‌کردند. این شمولیت و وسعت دید در اطراف مطلب، در آن حدی که ایشان بودند، یکی از مختصاتشان بود. مطلب دیگر دسته بندی کردن آن بود، به هر موضوعی که می‌رسیدند، تقسیم بندی شاخه‌های مختلف را از هم جدا می‌کردند و این دسته بندی کردن، در آن سطحی که ایشان انجام می‌دادند، از مختصات ایشان بود. مثلا در اصول و منطق مرحوم مظفر هم دسته بندی هست و ایشان هم خیلی خوب دسته بندی می‌کردند، اما در این سطحی که شهید صدر انجام می‌دادند، از مختصات ایشان بود. مطلب دیگر ریشه یابی بود که این مطلب از کجا ریشه گرفته و به چه کیفیت تطور پیدا کرده و مراحلش چه بوده است. ایشان به یک نحو فوق العاده ای این ویژگی را داشتند. باز یکی از امتیازات درس ایشان، عبارت از این بود که وقتی وارد بحثهای خیلی مشکل شدند که یکی از آنها بحث ترتب در علم اصول بود؛ دیدگاه‌های متفاوتی را از بزرگان و اساتیدی چون آخوند خراسانی، محقق نائینی، محقق عراقی، محقق کمپانی و اصفهانی، به شکل جداگانه بررسی می‌کردند و نظریات آنها را ارائه می‌دادند. ایشان در این بحث، ابتدا یک یک مبانی هر یک از بزرگان اصول را بیان می‌کردند که مثلا آقای آخوند خراسانی در بحث ترتیب چه گفته و به چه مسائلی توجه داشته و در نهایت به کجا رسیده است و اشکالاتی را که بر نظریه مرحوم آخوند وارد بود، بیان می‌کردند و احیانا اگر به نظریه مرحوم آخوند اشکالاتی وارد شده بودند که درست نبودند، آنها را هم می‌گفتند تا نوبت به بقیه می‌رسید و نظریات بزرگان متأخرین علم اصول را هم به همین نحو بیان می‌کردند و اشکالات آن را جواب می‌گفتند و به این نتیجه می‌رسیدند که هیچ‌کدام، جواب صحیحی نگفته اند. شهید صدر معتقد بودند این روشی است که این آقایان در بحث ترتب اتخاذ کرده‌اند. روش درستی نبوده است و اساسا باید روش دیگری را در پیش گرفت و خودشان روش جدیدی آوردند و براساس آن تحقیقات وسیعی کردند و نظریات فوق العاده ای را ارائه دادند. همچنین در حجیت ظهور، مطالب خارق العاده ای گفتند. این مسئله یکی از امتیازات فوق العاده فکری ایشان بود که ابتدا در آن سطحی که دیگران سخن گفته بودند، سخن می‌گفتند و اشکالاتی راکه داشتند بیان می‌کردند و سپس در مطلاب، تأسیس اساس جدید می‌کردند. سلاست و روانی ایشان در چنین بحثهای مشکلی واقعا عجیب است. مباحث به این مشکلی را چنان روان بیان می‌کردندکه ما مطالبی را که متعلق به یک نابغه بود، به این آسانی بفهمیم. مثلا فرضیه نسبیت را که انیشتن، نابغه قرن، بیان کرده، چه کسانی می‌توانند به‌درستی درک کنند؟ اصل مطلب، دقیق است و تبیین آن کاری نیست که به آسانی امکان‌پذیر باشد.

شروع درس خارج توسط شهید آیت الله صدر، در حوزه نجف چه بازتابی داشت؟

ایشان غربتهایی داشتند که این سؤال شما مرا به یاد این غربتها انداخت. البته این مسئله به ایشان اختصاص نداشت. همیشه روال روزگار بر این مدار بوده که افراد بسیار برجسته، در ابتدای کارشان و اکثر آنها حتی در دوران حیاتشان، شناخته نمی‌شوند و زمان که می‌گذشت شناخته می‌شوند و غالبا هم مورد دشمنی قرار می‌گیرند. شهیدصدر تا همین اواخر در حوزه علمیه شناخته شده نبودند، فقط آیت الله خوئی و بعضی از شاگردان ایشان وخواصی از حوزه، شهیدصدر را می‌شناختند. باز اینکه تا چه اندازه می‌شناختند هم جای تأمل دارد، اما می‌دانستند که ایشان شخص فوق العاده ای است. ما که درس را شروع کردیم، با وجود تفاوتی که بین این درس و سایر دروس وجود داشت، متأسفانه تعداد کسانی که در درس ایشان شرکت داشتند، در حد ده نفر و پانزده نفر و بیست نفر، محصور ماند؛ حال آنکه در نجف درسهایی بودند که شرکت کنندگان در آنها، بسیار زیاد بودند.

چرا ؟ مگر این نوآوریها و ویژگیها موجب نمی‌شد که دیگران هم متوجه ارزشهای جلسات درس ایشان بشوند؟

چطور باید متوجه می‌شدند؟

مثلا از طریق شیوه هایی که خود شما در معرفی ایشان اتخاذ می‌کردید.

من استثنا بودم. همه که این کار را نمی‌کردند. من معمولا وقتی دنبال کاری را می‌گیرم، آن را رها نمی‌کنم و خیلی با اشتیاق و حرارت، کار را پیش می‌برم. اولاً شاگردانی که درباره درس ایشان تبلیغ کنند؛ زیاد نبودند و ثانیا محیط اجازه نمی‌داد. یکی از نزدیکان بنده که خدا رحمتش کند یک روز به من برخورد کرد و سخنی به این مضمون گفت که، «مگر کس دیگری نبودکه تو دنبال این سید عرب افتاده ای ؟» خدا می‌داند که تمام وجود مرا چه آتشی فرا گرفت. آقازاده ای که پدرش از مراجع بود، یک روز در خیابان به من برخورد کرد و گفت، « تو خودت آقازاده هستی. حیف نیست که دنبال این سید عرب افتاده ای ؟» ملاحظه می‌فرمایید که در چنین محیطی معرفی این شخصیت به جامعه علمی و حوزوی چقدر دشوار و شاید هم غیر ممکن بود. در مرکز اسناد انقلاب اسلامی درباره چگونگی وضعیت حوزه نجف قبل از بروز شهید صدر و مرجعیت آیت الله حکیم، بحث مفصلی داشتم و گفتم که آنجا یک جای محصور با دیوارهای بسیار مرتفع بود که طلاب، به خصوص طلاب ایرانی، در آنجا بسیار خشک و مرتجع بار می‌آمدند. این البته بحث مفصلی را ایجاب می‌کند و در اینجا فرصت کافی نیست. نجف از نظر علمیت، از نظر تاریخی سابقه طولانی دارد. حوزه علمیه قم به برکت وجود آیت الله حائری رونق گرفت که ایشان یکی از طلاب حوزه علمیه نجف بودند. ما از نظر علمی هر چه در حوزه علمیه قم داریم از حوزه علمیه نجف است، اما از نظر اجتماعی و مسائل گوناگون سیاسی این چنین نیست. درسها در نجف به طلاب ایرانی آباد بودند و اینها به هیچ وجه در جریان مسائلی که گفتم، نبودند. این مطالب را جمعبندی کنید و ببینید به چه نتیجه ای می‌رسید. لذا شهید صدر تا قبل از کودتای عبدالکریم قاسم و از بین رفتن پادشاهی عراق، به هیچ وجه شناخته شده نبودند. بعدها نام و ذکر ایشان به میان آمد؛ آن هم در سطح یک متفکر اسلامی و نه در سطح یک استاد مبرز حوزه که اهمیت و اصل مطلب در آن است و متأسفانه این همان مطلبی است که فعلا در حوزه علمیه قم هم هست. این نکته را باید عرض کنم. شاید چندان هم صلاح نباشد گفتن این نکته، ولی مطلب را نیمه کاری نمی‌توان گفت. درحال حاضر هم گاهی در حوزه علمیه قم، وقتی فضلا و محصلین قم از مطالب شهیدصدر ذکری نزداساتیدشان می‌کنند، اساتیدشان چهره در هم می‌کشند.

این برخورد تا چه حد ریشه در مسائل گذشته دارد؟

بحث درباره این مسائل، بسیار گسترده است.

ریشه تاریخی دارد یا نوعی رفتار است؟

من فقط به اشارتی می‌گذرم. حال تا چه حد مفید باشد، نمی‌دانم. حوزه نجف دو مطلب داشت. یکی علمیت فقه و اصول که در سطح بسیار بالایی بود و تفاوتش با قم بسیار بود. جنبه دیگر اینکه استخوانبندی حوزه نجف ایرانی‌ها بودند و در آن زمان، ایرانی‌ها از نظر مسائل اجتماعی و سیاسی، چندان پیشرو نبودند. مطلب دیگری هم هست که بحث مفصلی دارد و برای تبیین آن باید از نظر تاریخی بسیار عقب برویم و به زمان امام قدس الله نفسه برسیم. بنده در سنه سی و هشت، چهل شمسی از نجف به قم آمدم و در درس امام و مرحوم داماد حاضر شدم. بیست ماهی اینجا بودم و باز به نجف برگشتم. در زمان مرحوم آقای بروجردی رحمت الله علیه، مرجعیتشان بسیار خیر و برکت داشت و مقدمه ای بود از برای مرجعیت قم در نهایت بروز امام و آغاز انقلاب. مرجعیت مرحوم بروجردی باعث شد که مرجعیت از نجف به قم منتقل شود و این از مسائل اساسی بود. کم هستند اشخاصی امثال بنده که به این نکات توجه داشته باشند. فرد یا نجفی است وفقط از نجف مدح و ثنا می‌کند و یا قمی است و فقط از قم تعریف می‌کند. اما حقیقت چیست؟ حقیقت این است که مرجعیت در نجف بود. گر چه مرجعیت، ایرانی بود، ولی یک مرجعیت با پادشان منحرف ایران چه می‌توانست بکند؟ در زمان رضا خان، آقا سید ابوالحسن اصفهانی، بزرگ ترین مرجع تشیع بود که تا به حال کمتر مرجعیتی به وسعت و گستردگی ایشان نیامده است، با این همه دست و بال ایشان در برابر حکومت کاملا بسته بود. مرحوم امام سعی بر این داشتند که مرجعیت را به قم بیاورند، چون تشیع یعنی ایران و ملت ایران می‌تواند تشیع را حفظ کند. تشیع در غیر ایران هم هست،ولی چه پشتوانه ای می‌تواند برای مذهب باشد ؟ هنگامی که مرجعیت می‌خواست به ایران بیاید، قهرا نباید آن چنان به سطح حوزه علمی حوزه نجف بر می‌خورد، چون این موجب سستی انتقال مرجعیت و مانع از بروز حوزه علمیه قم می‌شد. این نکته را هنگامی که کنار نکات دیگر بگذارید، عوامل اساسی نپذیرفتن اساتید نجف توسط این آقایان را ملتفت می‌شوید. این مشکل در حوزه قم برقرار بوده که البته مختصری بهتر شده. الان محصلین جوان قم، توجه خوبی به شهید صدر پیدا کرده اند و در مراحل بعدی، قطعا وضعیت طوری خواهد شد که به فقه و اصول شهید صدر توجه بشود.

دانشگاهها هم همین طور.

در دانشگاهها که فوق العاده است. این نکته بسیار مهمی است که چرا باید به آثار آقای صدر رجوع کرد؟ او کسی است که طرح جامعه یک نظام اسلامی را ریخت. قبلش هیچ کس نبوده و بعد از او هم، همه سر سفره شهید صدر نشستند. شهید صدر یک نظام به هم پیوسته اسلامی را برای جامعه طراحی کرد که بر اساس فقه اسلامی صحیح و منسجم بود. ایشان معتقد بودند که حوزه باید متحول شود که اگر حوزه متحول شد، دانشگاه متحول می‌شود و روشنفکرها متحول می‌شوند. من همیشه گفته ام اصول شهید صدر تا به میدان نیاید، آن گرفتاریهایی که امام با برخی از مدرسین حوزه و با انقلابیون درجه یک از روحانیون و علمای بزرگ انقلاب داشت که نمی‌توانستند در مسائل سیاسی و اجتماعی، با این انقلاب بزرگ هماهنگ باشند؛ همچنان باقی خواهند ماند.

منظورتان از اصول شهید صدر، مبانی حکومتی ایشان است یا علم اصول؟

علم اصول، اینها به طرز عجیبی به هم مرتب هستند. اگر با کسانی که با اصول شهید صدر آشنا می‌شوند، درباره مسائل اجتماعی و سیاسی صحبت کنید؛ می‌بینید چقدر با آنهایی که در مکاتب دیگر اصولی، استاد درجه یک هم هستند، تفاوت دارند.

هنگامی که کسی در وادی درس خارج پا می‌گذارد، آن هم در این سن و با این نبوغ، کاملا مشخص است که در آینده در حوزه مرجعیت اعم از مرجعیت از نوعی که مردم رساله عملیه ایشان را بگیرند و به آن عمل کنند و چه حداقل مرجعیت علمی ؛ جایگاه شاخصی پیدا خواهد کرد. این وضعیت، در مورد ایشان چه واکنشهای منفی را برانگیخت و در این باره چه خاطراتی دارید؟

البته مطلبی را باید روشن کرد و بعد پاسخ سؤال شما را داد و آن هم اینکه شهید صدر با آن نبوغی که داشتند، درست توجه داشتند به اینکه چقدر می‌توان مطالب جدید را به خورد جامعه داد، به خصوص حوزه علمیه نجف که استخوانبندیش طلبه های ایرانی بودند. شهید صدر در این زمینه، بسیار فوق العاده بودند و می‌دانستند که از بیان بسیار فوق العاده بودند و می‌دانستند که از بیان بسیاری از مطالب ضروری باید صرفنظر کنند و نباید درباره آنها سخنی گفته شود…

تا ببینند که درآینده چه زمینه های مناسبی فراهم می‌شوند.

البته برنامه شان تلاش برای آینده بود که تلاش هم کردند. در اینجا می‌خواهم از مثالی تاریخی یاد کنم. امیرالمؤمنین سلام الله علیه چقدر از اسلام را بیان کردند؟ ایشان در برهه ای طولانی چه کار توانستند بکنند جز اینکه پشت سر خلفا بایستند و با آنها نماز جماعت بخوانند و در مجالس خلفا ساکت بنشینند و وقتی خلیفه، در جایی درمانده شد و برای اسلام خطر داشت، در آنجا به دادش برسند و همه اینها در وضعیتی بود که ایشان کل اسلام را در دست داشتند. امیرالمؤمنین از آنچه که داشتند و می‌دانستند، چقدرش را توانستند به جامعه منتقل کنند و چند نفر را توانستند تربیت کنند؟ می‌شود گفت به نسبت آن همه آگاهی و توانائی، تقریبا هیچ چرا ؟ چون زمینه مساعد وجود نداشت. شهید صدر، بر خلاف شهید صدر ثانی رحمه الله علیه، به این مسائل خوب توجه داشتند. روی این حساب ایشان به نحوی عمل می‌کردند که تا حد امکان حساسیت برانگیز نباشد و لذا سالها بود که مطالبی را که امروز هر طلبه جوانی که اندکی مطالعه دارد، بسیار بهتر از بنده می‌داند، به ما نمی‌گفتند، برای اینکه زمینه اش فراهم نبود، آن هم مایی که دربست در اختیار ایشان بودیم. بعد از توجه به این نکته، مشاهده می‌کنیم که شهید صدر با ارزیابی وضع جامعه، در بیان مفاهیم اسلامی و ایجاد تحول، خیلی کند پیش رفتند، البته در این کندی، بنیانهائی راهم تأسیس کردند که این اساسها تحولات عجیبی را در جامعه به وجود آوردند. در این جا باید به حزب الدعوه اشاره ای داشته باشیم؛ البته نه حزب الدعوه که در ایران بود ونه حزب الدعوه ای که الان در عراق حکومت می‌کند. آن حزب الدعوه ای که شهید صدر به وجود آورد که بنده در عراق بودم و در میان مردم بودم و می‌دانستم که حزب الدعوه دارد چه کار می‌کند. این حزب الدعوه بدون اینکه به قدر سر سوزن تماس منفی با حوزه سنتی نجف داشته باشد ؛ گاهی علمای شصت هفتاد ساله را منقلب می‌کرد. داستانهای عجیب و غریبی در این زمینه دارم. آن حزب الدعوه را شهید صدر با آن نبوغی که داشتند ؛ دانستند چه طور طراحی کنند و چگونه مرحله به مرحله چگونه پیش ببرند.

آیا می‌توان چنین تحلیل کرد که شهید صدر حزب الدعوه را تأسیس کردند تا کارهایی را انجام دهند و مواضعی را بیان کنند که شخصا و مستقیما، شرایط مناسب برای انجام و بیان آنها را نداشتند ؟

این تحلیل خوبی نیست. آنچه حزب الدعوه می‌گفت، فقط اندکی از چیزهایی بود که شهید صدر می‌خواستند بگویند. مبنای فعالیت حزب الدعوه، ریشه در افکار شهید صدر داشت ؛ ولی همه آنها نبود. بنده هم هیچ موقع در عراق، ارتباط حزبی با حزب الدعوه پیدا نکرم، اما حزب الدعوه برای هر روحانی روشنفکری که می‌خواست قدم در صحنه اجتماع بگذارد و در میان مردم تحول به وجود بیاورد، امکانی مناسب و بال و پر روحانیت بود. در این باره داستانها می‌توان گفت. از طریق همین جوانهای حزب الدعوه، مابه دهات عرب رفتیم. من مدتی در حله بودم. به محدوده عشایر عرب رفتیم و تحرکی به وجود آمد. یادم هست که مردم در روز عید فطر آمدند و به خاطر روحانی ای که من به عطایج فرستاده بودم ؛ از من تشکر کردند. اینها می‌گفتند در عمر جد و آبادیمان، روحانی به روستای ما پا نگذاشته بود. این روحانیها جوانهایی بودند که بر خلاف بعضی از جوانهای روحانی ما بلد بودند که مثلا چطور بایک پیرمرد روستایی حرف بزنند. اینها می‌آمدند و خود را نوکر کوچک پیرمردی که گاه بسیار جاهل هم بود، معرفی می‌کردند و می‌دانستند که به چه نحو بر او تأثیر بگذارند و از کجا شروع کنند.

آیا این روحانیون را از طرف حزب الدعوه می‌فرستادید یا به طور شخصی ؟

خیر، خودم می‌فرستادم. آن موقع مرحوم آقای حکیم فوت کرده بودند.

مروج مرجعیت آقای صدر بودند؟

خیر، مرجعیت آقای صدر هنوز مطرح نبود. در این موقع مردم روستاها می‌آمدند و روحانی می‌طلبیدند و موقعی که برایشان می‌فرستادیم، می‌آمدند و تشکر می‌کردند. این جوانها کارهای فوق العاده ای می‌کردند و با نهایت خشوع، کارهایشان را به پیرمردها نسبت می‌دادند و به آنها می‌گفتند، «دیدید چه کار بزرگی کردید؟» این نحوه برخورد جوانهای روحانی بود. آنها در رشته‌های مختلف کار می‌کردند.

منبع:ماهنامه شاهد یاران، شماره ۱۸